برای امروز، فردا و همیشه‌ام

هيچ هيچ هيچ
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

نه نام دارم نه نشون.

مي نويسم ، آنچه را كه دوست دارم بگويم.

و مي شنوم ، آنچه را كه دوست داري بگويي.

    سبك

                  خالي

                                   هيچ

                                                   ...


 
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

تعریفم می کنه.

ـ تو یعنی لطافت ، سرزندگی، نشاط

کمی مکث

ـ و غمی که از ته نگاهت توی دل میشینه.

و من که انگار از مسافرتی طولانی مدت برگشته ام، خیره به نگاهی که دیگه ردپایی از بچگی

درش نیست.

خواهش داره. فقط یک خواهش!

ـ سمیرا فقط یه چیز ازت می خوام. و اون هم این که قدر خودت را بدونی.

موضوع بحث را می فهمم. پرسیدن نداره! حتما شنیده یا دیده!

ـ هرکسی لیاقت داشتنت را نداره.

و من در این فکر که چه چیزی می تونه آدمها را به این زودی بزرگ کنه!

ـ مثل من یا خیلی های دیگه.

شاید خیلی زود هم نبوده. من خیلی وقته توی لاک خودم هستم.

ـ چشمات را باز کن. از روی احساساتت هم تصمیم نگیر.

احساسات؟

ـ ...

دلم می خواد ازش بپرسم که اگر احساسم را کنار بذارم چی می مونه؟

نمی تونم!

نمی دونم!

ـ راستی یادمه قبلا کسی ...

می دانم چی می خواد بگه. حرفش را قطع می کنم.

ـ ـ اصلا حوصله ی درس و درس خوندن و این جور کارها را ندارم.

ـ خوب خسته ای. یه دوره است. می گذره.

انگار جایی گفت لیاقت. کسی که باید لیاقتم را داشته باشه؟!

ـ چرا یه مسافرت نمیری؟

مسافرت؟ راستی !

چی می تونه آدمها را اینقدر زود پخته کنه؟


 
سبز خواهم شد!
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

آه !

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

آسمانی است كه آويختن پرده ای آن را از من می گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ی متروك است

و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايی جان دادن كه به من می گويد

دستهايت را دوست ميدارم.

دستهايم را در باغچه ميكارم،

سبز خواهم شد ميدانم، ميدانم، ميدانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت.

فروغ


 
حرف آخر
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

می خوام به جای نوشتن، تمرین حرف زدن بکنم.


 
This is the light of the mind, cold and planetary
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤  کلمات کلیدی:

                        هميشه سعي كردم هرجايي كه هستم ، قدرت تحملم را بالا ببرم.

                                                     ولي مي ترسم ...

                                 كه يكي و فقط يكي از اين لحظات را تاب نيارم !


 
Soliloquy of the Solipsist
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

I

When in good humor

Give grass its green

 Blazon sky blue, and endow the sun

; With gold

Yet, in my wintriest moods,I hold

 absolute power

To boycott color & forbid any flower

. to be

Sylvia Plath


 
گفتم خموش
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٩  کلمات کلیدی:

آری !

و همچون نسیم صبح

لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو ...

بابا كه هر كاري به ذهنش مي رسيده را كرده ، با حالتي شايد شبيه درماندگي نگاهم مي كنه. و مامان كه فكر مي كنه با دستاي خودش دختر نوزده سالش را بدبخت كرده ، سرش را پايين مي اندازه.

من ساكتم. مثل تمام اين يك ماه.

بابا ميگه : ما كه ديگه نمي دونيم چه كار بايد بكنيم ! نمي خواهيم هم جوري بشه كه چند سال ديگه بگي شما كرديد.

مامان اضافه مي كنه : تا اينجاش هم تقصير ما بوده.

( من كه كسي را مقصر ندونستم! )

بابا: خوب فكرات رو كردي؟

هيچي نميگم.

_ مي دوني  كه راحت مي تونه اذيتت كنه؟

 هيچ

_ مي تونه هميشه همين طوري نگهت داره.

(بدتر از الان نميشه)

_ باز هم فكرات را بكن. خوب فكر كن. بعد به ما بگو چه كار مي خواهي بكني.

مامان سرش را تكون ميده.( خوب ميدونه كه مي دونم چه كار مي خوام بكنم)

_ هر تصميمي هم گرفتي بدون ما پشتت هستيم.بعد از اون هم اختيار زندگيت با خودته. من براي بچه هام هر كاري كه تونستم كردم. الان هم كه فقط تو را داريم. اگر بخواهي بموني ، اینجاهميشه خونه ي خودته. تمام زندگيمون هم مال توئه.اگر هم نه  مطمئن باش كه هيچي از دست ندادي. اونقدر هستي كه روي سرشون بذارنت.

و من ساكت، اما نه شكست خورده !


 
Nejad
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

خيلي سريع بعد از اينكه احوال خودم را مي پرسه جوياي حال هيرو ميشه.

من مي مونم كه هيرو ديگه كيه؟

 

تو ضيح ميده كه  Nejad!

و من باز مي مونم كه اين ديگه چيه!

و باز توضيح ميده كه پرزيدنتت !

اوه ماي پرزيدنت!  ازش مي پرسم كه آيا داره شوخي مي كنه ديگه !

ميگه نه! هي ايز ا هيرو! و امريكا ازش ترسيده !

و من دوباره اوه ماي پرزيدنت! شوشي نكن !

ميگه كه خيلي خوب حرف ميزنه !  و دنيا را تحت تاثير خودش قرار داده!

نيم ساعت چت مي كنيم و آخر سر ميگه من امور داخلي شما را نمي دونم ولي هي ايز ا هيرو!


 
World warIII
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

نظریه ی این پسرک هندی هم باحال بود:

 ایران نباید منتظر جنگ با امریکا باشه ، مگر اینکه جهان منتظر یه جنگ جهانی دیگه باشه!


 
Ruinous thoughts
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

اعتماد به نفسم!

چه کارش کنم؟

هیچ وقت اینقدر پایین نیامده بوده!

لبهام حتی به فارسی صحبت کردن هم باز نمیشن!


 
Nuttin
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤  کلمات کلیدی:

یعنی اینقدر خالی هم میشه؟

هیچ!


 
نی نی
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩  کلمات کلیدی:

TinyPic image

خوب مامان نی نی داره به به میده.

TinyPic image

وقتی مامان حواسش پرته باید خودش دست به کار بشه دیگه !

TinyPic image

ولی انگار فایده نداره !

TinyPic image

دوباره سعی می کنه.

TinyPic image

ها! چشمش به دوربین می افته!

TinyPic image

چشم به دوربین هم میشه سعی کرد.

TinyPic image

به به مه مه را بی خیال! دوربین را بچسب !

TinyPic image

 و حالا حمله !


 
خواب قاصدک ها
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٦  کلمات کلیدی:

فنجونم را بالا نگه میداره و نگاهش می کنه.

ـ اوه ! عجب فکری ! دلت نه شاده و نه گرفته. ولی ذهنت شلوغه.خیلی فکر می کنی. و کلی نقشه و برنامه تو سرت داری. خیلی نزدیک یه نفر هست که خیلی دوست داره و برای رسیدن بهت داره خودش را به آب و آتیش می زنه.

 فنجون را به طرفم بر می گردونه و میگه اینجا را نگاه کن. شکل یه آدمی که داره شیرجه میزنه افتاده.

ـ البته فایده نداره. به هدفش نمیرسه.

دوباره فنجون را به طرفم می گیره و میگه :

ـ این خط سیاه که جلوشه رو نگاه کن.

یه کمی دیگه نگاه می کنه و میگه :

ـ تا هفت ماه دیگه چهارتا خبر خوب بهت میرسه. یه خونه ی بزرگ روشن افتاده. که احتمالا خونه ی آینده اته. آینده ی خیلی خوبی داری. داری می جنگی و به هدفت می رسی. و اینجا را نگاه کن.

فنجون را دوباره بر می گردونه .

ـ یه بلندیه . بالای یه بلندی ایستادی. خیلی زود مستقل میشی. یه آقا هم با یه کتاب زیر بغلش داره به طرفت میاد. و یه دوست که یک بچه ی کوچک داره برات هدیه میاره. یه چشم تو زندگی هست که باید رفعش کنی. و یه حلقه.چشمک میزنه و میگه احتمالا امسال. با یه نفر بگو مگو کردی. از دستش ناراحتی. ولی خیلی زود همه چیز مثل قبل میشه. از آینده ات مطمئن باش. چند راه جلوت هست ولی آخر همه اشون روشنه.یه شانس کوچک هم هست که ردش می کنی.حالا نیت کن و انگشتت را بکش ته فنجون.

همین کار را می کنم.

ـ شک به دلت راه نده.صد در صد به هدفت می رسی. یه روحانی یا شاید خدا و یه فرشته تو این راه پشتت هستند.

منم می خندم و یاد شعر آتنا می افتم :

دیگر به اعتماد ورق ها

یا خواب قاصدک ها

در انتظار آمدنت آشفته نیستم

...

ولی من  دوست دارم به ورق ها و خواب قاصدک ها اعتماد کنم.

نه اعتماد !

ولی میشه گفت یه فال نیک ! شاید  یه دلخوشی اون هم بعد از این همه خستگی !


 
می خواستم بگويم:
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٤  کلمات کلیدی:

میشه یک دقیقه بهش فکر کرد.

 ساعت را نگاه می کنم. یک دقیقه. چشمهایم را می بندم.فکر فکر فکر ...

چشمهایم را بسته نگه میدارم.نفس عمیق می کشم.

 همه همین طورند.

 وقتی نمی توانند بشناسنت ، وقتی نتونستند ، وقتی بعدهای دیگه ات را می بینند، وقتی عکس

العمل های جدید وقتی نمیخوان اقرار کنند که نتونستند، همه ، همه اشون ، میگن :

" تو عوض شدی ! "


 
Your clear eye is the one absolutely beautiful thing
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱  کلمات کلیدی:

وقتی برایم آرزوی یه سال خوب  با خبرهای خوش می کنه ، دلم آروم میشه.

 به خودم میگم باید منتظر یه سال خوب باشم.

انگا ر خدا هم مثل من ...