برای امروز، فردا و همیشه‌ام

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

همه ی اینها به خاطر نگاهی که من می شناسم و شما نمی شناسید ...

PHP2660044

کامپیوتر را جمع می کنم. سیم هاش را می فرستم جایی که دستم بهش نرسه.

وبلاگ نمی نویسم. به شما ها سر نمی زنم. چت نمی کنم  . شیطونی نمی کنم. کار بد نمی

کنم. وقتم را هدر نمیدم  ...

تا بعد از کنکور ...

 نه ! نه ! نه !

هر وسوسه ای !

هیچی نگید !

فقط خیلی آروم :

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای


 
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی ، شعر چشمان تو را می خوانم ...
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

بالغ  درونم میگه  اینها همه نقشه ...

حقیقت من چیز دیگه ایه ...

.............................................

نمی دونم چرا این جمله این روزها اینقدر توی سرم می چرخه ! با یه صدا ...

" مطمئن باش من همون چيزي كه تو ميگي را باور مي كنم "

هنوز هم كسي باور مي كنه؟!


 
ايمان به بازگشت
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢  کلمات کلیدی:

محبوب خوب من

من عازم نبردم

گفتي وداع ؟

هرگز

دشمن وداع آخر خود را

بايست كرده باشد

من از نبرد

پيش تو

برمي گردم.

حمید مصدق

دلم تنگه. کاش میشد یه کمی و فقط یه کمی به  عقب برگشت ...


 
ياد يک دوست
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢  کلمات کلیدی:

I just wanna be with you

 

 

او خسته بود . خسته تر از همیشه

با چشمان خواب آلودش به ساعتش نگاه کرد .. ساعت او چهار شماره بیشتر نداشت .. اینقدر

خسته بود که نتوانست عقربه ها را ببیند

مست و پریشان از جایش بلند شد ..

به سختی دستی به موهایش کشید سال ها بود که شانه نکرده بودشان

ماموریت او تمام شده بود .. دیگر کاری برای انجام دادن نداشت

به پسرش نیم نگاهی انداخت .. او نیز آشفته بود

خورشید دیگر نمیدرخشید و باد سردی در هوا میلولید

پدر با صدایی که گویی از ته چاه برون میامد رو به پسر گفت:

"پسرم حالت خوب است ؟"

پسر در جوابش گفت :

"پدر، من دارم میمیرم "

پدر گفت:

"اصلا مهم نیست چون کار ما تمام شده، همه را کشته ایم"

آن دو باز به راه خود ادامه دادند

هیچ کس نبود .. همه جا در سکوت مرگ باری فرو رفته بود حتی خورشید هم مرده بود ..

سیاهی بود و سیاهی .. و لشکری از تنهایی

و پسر هم بعد از سر دادن سرود غم مرد

پشیمانی در چشمان پدر موج میزد . قلب او تیره شده بود و چشمانش سرخ

ناگهان در آن سکوت مرگبار صدایی به گوشش رسید

که میتوانست باشد؟

ترس سراپای وجودش را در بر گرفت

آه که میتواند باشد؟..نکند کسی را از قلم انداخته ام؟

به طرف منبع صدا حرکت کرد .. آه یک روح بود

با چاقویی در دست به سمت او میامد و میگفت :

"ای خدای ظالم ..من انتقام بشر را از تو خواهم گرفت"

از آرشیو وبلاگ مرده ی لرد اف هل


 
حکايت هميشگی
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۱  کلمات کلیدی:

حرفهاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه ميكني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان

چقدر زود

دير مي شود!

................................

خواب دیدم.

خیلی آشنا بود. انگار خودم بودم.

ولی انگار کسی ناراحت بود ...

از دست من؟

مهم نیست. خونی که از کنار دستم روی کی بورد می چکه هم مهم نیست. درسایی که روی هم

انبار شده اند هم ...

باید خونه را تمیز کنم. ظرفها را هم بشورم. شاید موقع شستن ظرفها  آهنگی را هم زیر لب زمزمه

کردم ...

بابا و مامان فردا شب میایند ...


 
لوگو
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠  کلمات کلیدی:

صفحه پشت صفحه  و کتاب پشت کتاب می خونیم تا شاید چیزی یاد بگیریم ...

SMP0003194

با  نق نق های من و تلاش محمد بالاخره لوگو دار شدم. به همون سادگی که می خواستم !


 
مرد ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦  کلمات کلیدی:

دلم براش تنگ شده ...

به همین سادگی ...

.............................

همیشه وقتی سارا با پری دریایی مو صورتیش داغ به دلم میذاشت و اشکام را در می آورد

دستاش را توی موهام می کرد و می گفت تو که خودت از اون عروسک تری ...

........................

به علت زن بودن به خاطر مردانم با همه ی زنها می ستیزم. مردانم ! من زنم  و وفاداری ای میان

زنان نیست ...

من زنم.

می ستیزم و گریه می کنم ...

تا مردی در آغوشم گیرد ...

مردی که پدر باشد...

                                               

                 سیلویا پلات

CBP0037934


 
غلام قمر
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥  کلمات کلیدی:

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازين بی خبری رنج مبر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم ای عشق من از چيز دگر می ترسم

گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلی جز كه به سر هيچ مگو

قمري جان صفتی در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطفيست سفر هيچ مگو

گفتم اين روی فرشته است عجب يا بشر است

گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد

گفت می باش چنين زير و زبر هيچ مگو

ای نشسته تو در اين خانه پر نقش و نگار

خيز از اين خانه برون رخت ببر هيچ مگو

غير شمس الحق تبريز مبين مولا را

مثل رخساره اين نور نظر هيچ مگو

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو

پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو


 
شق
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٤  کلمات کلیدی:

تو را خدا یکی جواب من را بده !

بین دو تا گزینه ، بهترین انتخا ب  کدومه؟


 
Home alone
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳  کلمات کلیدی:

امروز :

سارا :

ـ  خودت را لوس کردی نیامدی. ما داریم می ریم خانه عمه. همه را مهمون کرده. جات خیلی

خالیه.

شیوا:

ـ تو هم هی درس درس ! بیا بریم می گردیم. بالاخره از یه جایی سر در میاریم. سدی کوهی

و ...  . جات خالیه ها !

سیما :

- با دوستام می خواییم بریم استخر. خوش می گذره  ! جات را خالی می کنیم.

اونایی که رفتن کوه :

ـ ...

........................................

امروز همه جا جای من خالی بود. ولی من تنهای تنها تو  خونه :

FAN2005679


 
ایمان مگر به معجزه می ماند ؟
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢  کلمات کلیدی:

وجود بعضی از آدمها تو دنیا لازمه.

بعضی ها که شاید خودشان هم خوب خودشون را نمی شناسند.

 اونهایی که انرژی + پخش می کنند.

شاید از فاصله ی خیلی دور !

شاید خود تو !

نمی دونم .

شاید هم ایراد از فرستنده نیست. گیرنده خیلی قویه !