برای امروز، فردا و همیشه‌ام

اين هم روايتی ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩  کلمات کلیدی:
درسته که خیلی ها تونستند ، ولی خیلی ها هم نتونستند!
 
اين هم آيتی است ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

بالاخره تمام شد.

فردا یه دونه بهترش را می خرم .

اینم یه خوشی کوچیک دیگه !


 
من می توانم ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦  کلمات کلیدی:

به بابا گفتم این روزا زیاد خواب می بینم. خوابهایی که خیلی بی ربط به زندگی روزمره نیستند.

خواب کارهایی که کرده ام یا باید بکنم را می بینم. خواب لغتهایی که خواندم را. یا چیزهایی که

ازشون می ترسم.

بابا گفت چون خودت می خوابی ولی ذهنت هنوز درگیره ...

...

یه اتاق کوچک و شلوغ و شلوغ = یه ذهن به هم ریخته

هر روز سر و کار داشتن با یه سری  وسایل خاص ( و نه آدم ها) =  خستگــــی

بعضی وقت ها که دستم طرفشون میره دلم می خواد پرتشون کنم تو دیوار !

ولی بذار بهت بگم اگر این احساس آمد سراغت چه کار کنی. البته این روش منه . تو هم امتحان

کن. شاید جواب بده ...

چشمات را تا جایی که می تونی باز کن. و چند ثانیه با چشمهای باز باز به اطرافت نگاه کن. بعد

آروم چشمهات را ببند و با دو انگشت شقیقه هات را ماساژ بده ...

PDP0931085


 
خواب
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

چی میشه اگر بخوابی.

 و چی میشه اگر خواب ببینی.

چی مشه اگر توی خوابت به بهشت بری و اونجا یک گل عجیب را بچینی.

و چی میشه اگر وقتی که بیدار شدی گل را توی دستهات داشته باشی؟

واقعا اون موقع چی میشه؟

...

اینم ترجمه ی متن قبلی. مال خودم نیست. مال یه فلسفه دان خیلی معروفه که البته این متن

هم متن خیلی معروفیه و من فکر کردم همه می شناسنش و احتیاجی نیست که منبعش را

ذکر کنم.

در مورد خواب و بیداری صحبت می کنه. این که فاصله ی خواب و بیداری خیلی کمه. ونشناخته !

اون موقعی که به بهشت رفته بودیم خواب بودیم یا وقتی که بیدار شدیم و گل را توی دستهامون

دیدیم؟ واقعا چه جوری مطمئن باشیم که کی خوابیم و کی بیدار؟

اینو تو پرانتز بگم آیا؟

( با اینکه متن ساده ای بود ولی ترجمه اش سخت بود !  من از این ترجمه ای که کردم راضی

نیستم ! مثل متن انگلیسیش قشنگ نیست! اگر کسی ترجمه ی بهتری براش داره حتما به

من بگه.)

یاد یه شعر افتادم. که مثل متن بالاست. و به گفته ی استادمون تا حالا کسی نتونسته یه

ترجمه ی ادبی درست و حسابی براش بده.

GSP0012375

Don't lie"  she said"

I try"  he said"

My eye"  she said"

Don't cry"  he said"

I'll die"  she said"

oh ' my"  he said"

Good bye"  she said"


 
Dream
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

...What if you slept

...And what if in your sleep you dreamed

...What if in your dream You went to the heaven and there plucked a strange flower

...And what if when you awoke you had the flower in your hand

?Really what then

CYP0900042  


 
خيلی دور خيلی نزديک ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩  کلمات کلیدی:

این فقط اسم یه فیلم نیست !

این چند روزه خیلی چیزها را پیدا کردم که این خصوصیت را دارند .

فکر کن یه آدمی هستی که نه بلند پرواز ولی پر از آرزویی. و به راحتی از آرزوهات دست نمی

کشی .

و از طرفی اعتقاد داری که توی لحظه باید زندگی کرد. که مزه ی زندگی به اینه که هر لحظه

همون کاری را بکنی که دوست داری .

خوب پس تکلیف چیه؟ مگه غیر از اینه که برای رسیدن به آرزوها باید تلاش کرد. مگه تلاش

کردن سخت نیست؟ مگه ما آدمها همه به حکم آدم بودنمون راحت طلب نیستیم؟

خوب من فکر می کنم باید هرلحظه آرزوهامون را به خودمون یادآوری کنیم.

یعنی هر لحظه  بخواهیم که به آرزوهامون برسیم.

درست میشه . نه؟ 


 
Not easy to state the change you made
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ی !

مگه من آدم آهنی ام؟

مگه من دل ندارم؟

 حالا درسته از كامپيوتر زياد سر در ميارم ولي دليل نميشه كه مثل كامپيوتر هم كار كنم ! ( اينو يه روز به محمد گفتم بيچاره هنگ كرد ! ( آه ببين زياد مي دونم ! هنگ مي دونم چيه !) آره پس چي ؟ من ندونم پس كي مي دونه ؟)

يه هفته است شيطون شدم و دلم نمي خواد درس بخونم و از طرفي اون بزرگتره هي ميزنه تو سره كوچيكتره ميگه بشين درست را بخون ! كه نتيجه اش اين شد كه تو اين يه هفته نه درس خوندم و نه شيطوني كردم ! حالا اگر همون روز يك ساعت ، نه بگو دو ساعت ، حالا بگو يه روز بهش وقت داده بود شيطونيهاشو  بكنه ، الان ديگه خودش داشت درس مي خوند . ولي نذاشت ديگه ... يه هفته همه امون را معطل كرد. حالا امشب كوچولوهه آزاده ! هر كاري بخواد مي تونه بكنه . تا شب بهش وقت داده . قرار شده شب هم خودش بشينه خيال پردازي كنه. كه سال ديگه چه كار داره مي كنه. خوب هنوز اين كار را نكرده ولي من از حالا فكرش را خوندم. به شما هم ميگم ! سال ديگه اين موقع داره تو دانشگاهي كه دوست داره درس مي خونه. با آدمايي مي گرده كه دوسشون داره. و حتما هم يه كار مناسب پيدا كرده. (فوقش يك سال  پس و پيشه . ولي سال ديگه حتما!)

ديديد گفتم سيم كشيمون را درست مي كنم ! ديديد درست شده ! ديديد از پسش برآمدم! ديديد؟!

حالا اينجا را هم ببينيد:

نگار ( همسايه ي بالايي ):

-         سلام سميرا جون. بابات خونه است؟

-         سلام. بابام؟ نه ! نيست !

-         هر وقت آمد يه خبري بده كارش دارم.

-         باشه.حتما.

فرداي اون روز. تو حياط.

-         خوبي سميرا ! چرا ديروز خبري ازت نشد !

-         ا ! شرمنده ! يادم رفت !

-         اشكال نداره. الان نيست؟

-         نه نيست.

-         خوب پس هر وقت آمد يه خبر بده . دوباره يادت نره.

-         باشه حتما.

پس فرداي همون روز اول. يعني همين امروز.جلوي در خونه.

-         سميرا جان گفتي به بابات؟

-         نه ! آخه نديدمش. ولي تا نيم ساعت ديگه مياد.

-         باشه پس من يك ساعت ديگه بيام خونه است؟

-         آره هست.

يك ساعت ديگه :

-         تق تق تق

-         بابا نگاره.دو سه روزه كارت داره.

بابا و نگار :

-         سلام ...

-         ...

-         راستش تلفن ما دو سه روزه قطع شده. رضا هم نيست كه بگم درستش كنه. مي خواستم اگر ممكنه يه نگاهي بندازيد ببينيد مشكلش چيه.

...

بابا با انبردست و پيش گوشتي و چسب ( كدوم چسب؟ چسبي در كاري نبود !) آها ! اون ته مه ها يه چسبي پيدا شد ! آره ديگه با همينا رفت.

بابا با همونايي كه رفته بود برگشت.

بابا :

-         كي به اين سيم كشيها دست زده ؟

من تو اتاق . در هم بسته.

مامان :

-         سميرا چند وقته باهاشون ور ميره.

من تو اتاق ولي سرم از لاي در بيرون :

-         به من چه ! هرچي خراب ميشه مي اندازيد گردن من!

-         آخه بابا جون تو چه كار داشتي به اونا ! تلفن سه طبقه را به هم ريختي.

-         من نكردم ! من فقط اون سيمهايي كه باز بودند را بريدم و دوباره چسبوندمشون به هم.

-         همشونو چسبوندي دوباره؟ نصفشون كه بازبودند !

-         ها؟ آها آخه چسب تمام شد . بعد ديگه چسب پيدا نكردم !

خوب چيه مگه؟ من قول داده بودم كه سيم كشي خودمون را درست كنم. قولي نداده بودم كه تلفن همسايه را قطع نكنم !

يه چيز ديگه هم بگم؟

جنبه داشته باشيد ها !

اين روزا :

-         سميرا فلاني را ببين .

-         هه بتركه !

...

-         سميرا فلاني گفت كه فلان چيز .

-          هه ! بتركه !

...

-         سميرا فلان چيز .

-         هه ! بتركي !

خلاصه اينكه چند وقته كه همه چيز و همه كس را تركوندم. ديگه اگر جايي تو يه بحثي و ... باعث تركيدگيتون شدم ، از همينجا ببخشيد !

يه چيز ديگه هم بگم و واقعا برم !

اينو نگاه كنيد.

اين را هم گوش بديد.

اينارا فرهاد جان بهم هديه كرده.

ديگه خواه ناخواه ممول تا آخر عمرم برام موندني شده. و هميشه منو ياد بهترين دوران زندگي ام خواهد انداخت!

( حال اين جمله آخريه را حسابي ببريد)

من ديگه  دیگه رفتم ...

 

 

 


 
هيچ می دونی ...
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥  کلمات کلیدی:

هيچ اتفاقي نيافتاده بود.

 هوا گرم گرم بود. همه خوب بودند و خوشحال. نا سلامتي سيزده به در بود.

فقط من داشتم مي لرزيدم.

نه اينكه چيزي شده باشه ها ! هيچي نشده بود ! من سردم بود!

بدنم مي لرزيد. نمي خواستم چيزي بگم. نمي خواستم كسي بويي ببره.

 خوب طبيعي هم بود. نمي خواستم آبروي خودم _ نه اون _ را ببرم.

تمام شد. اون روز گذشت. درست يادم نمياد. شايد بعدش سرما خورده بودم.

شايد هم نخورده بودم. مهم هم نيست. اگر مهم بود توي ذهنم مونده بود.

 ولي يه چيزي هست كه خوب تو ذهنم مونده. يه سوال !

چرا تا اون موقع نفهميده بودم كه مي تونه به اون زيبايي بخنده ؟!


 
An old- fashioned dancer is dancing alone
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥  کلمات کلیدی:

SIP1020182

Another Time

Another Place

Another situation

Another...

Another...

Another...

...

Then everything would be ok !


 
حيف که هيچ کدوم از اون افسانه ها راست نبود !
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳  کلمات کلیدی:

وقتی به سال دیگه ام فکر می کنم به هیچی نمی رسم.

 یا شایدم به هیچی می رسم! نمی تونم تصور کنم که سال

 دیگه این موقع کجا هستم و چه کار دارم می کنم.انگار که

 خیلی دوره یا اینکه نیست. اصلا احساس خوبی ندارم

 از اینکه اینقدر زود و به یه چشم به هم زدن گذشت.

DVI1116021

این روزا  اصلا حوصله ی درس خوندن ندارم.

حوصله ی کارهای دیگه را هم ندارم. حتی گوش دادن به موسیقی.

دلم می خواد چهار زانو بشینم رو تختم و به هیچی فکر کنم !


 
...
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٠  کلمات کلیدی:

آن لحظه اي كه مردم آنجا نبودم.

 

باور كنيد كه نبودم. وقتي جسم بي روحم را ديدم شوكه شدم. لعنت بر شيطان. من ترسيده بودم و

 

گيج گيج ! اصلا نمي دونستم چه اتفاقي افتاده است.

 

به خاطر اينكه من بيرون بودم. بيرون از جسمم. ذهنم، روانم، نفسم، روحم يا هر چيز ديگري كه مي

 

توانيد اسمش را بگذاريد ، براي يكي ديگر از گشت و گذارهاي گاه به گاهش جسمم را ترك كرده بود . و

 

در برگشت جسدم را ديده بود. جسد خون آلود و تكه پاره ام را.

 

خيلي طول كشيد تا فهميدم كه قبل از برگشتم روي تخت خواب خون آلود هتل چه اتفاقي افتاده

 

است. خيلي بيشتر از  آن زماني كه بقيه متوجه مسئله بشوند و از قضيه سر در بياورند. من سرگردان

 

بودم. و مثل يك روح بيچاره و بينوا در هوا مي چرخيدم. فقط اينكه من روح نبودم. يا بودم؟

 

آيا اگر كه من روح بودم نبايد توي يك تونل بلند و تاريك كه آخرش به نور ختم ميشد ، پيش مي رفتم؟

 

نبايد كه تمام زندگي ام با همه ي گناهها و جزئياتش مثل فيلمي از جلوي چشمهايم مي گذشت؟

 

روز جزاي من كي بود؟

 

اگر كه من مرده بودم ، پس چرا احساس  نمي كردم؟

 

من فقط مي تونستم بدون هيچ حركتي بالاي سر جسدم كه روزي من بودم بايستم و با صداي بلند

 

گريه كنم.

 

چه جوري اين اتفاق افتاد؟

 

تا الآن هم جوابي ندارم كه بدهم. ولي به جاي آن مي خواهم يك داستان از عشق ، جنايت ، خيانت

 

 و رسوايي برايتان بگويم. كه البته آنقدرها هم كه فكر مي كنيد بد  نيست.

 

همه چيز با يك سيب زميني داغ شروع شد ...

ترجمه و برگردان: سمیرا نکوئیان

............................................................

به دلیل مسائل امنیتی هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ ممنوع می باشد.

آره به خدا !


 
!?Pure? What does it mean
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٧  کلمات کلیدی:

هيچ وقت خوشم نميامده كه توی رابطه ام با آدما براشون حد و مرز مشخص كنم.

 

بگم تو با من چه جوری باش و تو چه جوری!

دوست دارم بذارم كه آزاد باشن. اون طوری كه هستند و می خواهند.

ولی خوب كه فكر می كنم می بينم آخرش هم خودمم كه با رفتارم مشخص می كنم

 

كی بايد با من چه جوری باشد.

اگر بهتون سر نمی زنم به اين خاطر نيست كه نمی خوام. بلكه چون چيز ...

هاااااااااااا؟!

آها !

اينترنت از توی سيمهای ما رد نميشه. سيم كشيمون قاط زده.

به خدا اين يكی ديگه به من ربطی نداره ! چند روزه که این طوری شده.

 بابا که درستش نمی کنه. مامان هم که بلد نیست.

خوب حتما منتظرند من درست کنم دیگه. شما هم اصلا غصه نخورید.

 از پسش بر میام!


 
آه ای زندگی منم که هنوز ، با همه پوچی از تو لبريزم !
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢  کلمات کلیدی:

یه سری به آرشیو ممول بزنید. بعد بیایید اینجا.

 باورتون میشه نویسنده ی هر دو وبلاگ یه نفره؟

خودم هم باورم نمیشه این همه تغییر کرده باشم. اونم توی این مدت کوتاه.

PHP2400023

...

بعضی وقتها با خودم شرط می بندم که آدمها اصلا به فکرشون هم نمیرسه که به خاطر نفس

کشیدن هم باید شکرگذار باشند !


 
چه اميدی؟ چه ايمانی؟
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱  کلمات کلیدی:

یه تلفن تمام چیزهایی که نمی خواستم را به ذهنم آورد.

به خودم قول داده بودم که دیگه هیچ وقت مرورشون نکنم ...

می ترسم !

 از اینکه بخوام دوباره به راهی برم که یک بار تجربه اش کردم ...