برای امروز، فردا و همیشه‌ام

آرامش جاودانه می خواهم ...
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳۱  کلمات کلیدی:

مامان میگه:

سمیرا ،

اگر بهش بگی من دارم میمیرم! بیا کمک...

میگه:

 بذار خوابم را برم ،حمامم را برم ،کارهام را بکنم، بعدش اگر زنده بودی ،

بـــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااااشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

میام کمکت !

...

این سر دردها سر دردها سر دردها ...


 
مثل اين است که...
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

وقتی یه عالمه کار برای انجام دادن داری،

وقتی گیجی،

 وقتی  نمی دونی که چه کار باید بکنی،

وقتی که نمی دونی از کجا باید شروع کنی،

من بهت میگم :

زیاد فکر نکن. زیاد چشمات را نگردون و نگرد. از کوچکترین کار ممکن شروع کن. یه قدم کوچک

بردار.اولین چیزی که دم دستت هست را جا به جا کن. که سخت ترین قدم همین اولین قدمه!

و بعد از اون فقط به فکر همون قدمی باش که داری بر میداری. که کارت تو اون لحظه همون یه

قدمه. این کار را بکن و بعد ببین که همین قدمهای کوچیکت چه طوری تو را به هدف بزرگت می

رسونن!

AYP0603318

 الهی آمین!

مامان می گفت این خونه دیگه خونه بشو نیست. ولی اشتباه کرد. دیگه داره خونه میشه !

با هم تصمیم گرفتیم که لباسهای اضافی منو بندازیم دور.( فکر کن همین یه جمله ام برای یه

پست کافی بود. آخه کم چیزی که نیست! فکرش را بکن ! من و مامان با هم یه تصمیم گرفتیم !

با هم کنار آمدیم! ) اولین لباس را از کشو در آوردم و گفتم اینو نمی خوام.

مامان : اینو؟! اینو خالت از آمریکا فرستاده!

ممول: هرچی ! اذیتم می کنه.

لباس بعدی.

ممول : این را هم نمی خوام.

مامان: لباس به این خوبی . دست بزن به پارچه اش ببین چه جنسی داره!

ممول : از رنگش خوشم نمیاد.

لباس بعدی.

مامان: اون رو هم بده .

ممول: اینو؟! اینو می خوامش.

مامان: می خوای چه کارش کنی؟ کهنه شده . چند صد ساله داره کار می کنه!

ممول: حالا هرچی ! خیلی راحته.

مامان: اون  زیرپوشتم بده.

ممول: زیر پوشم چیه؟

مامان : همون که تنته.

ممول: این تامیه! زیر پوش نیست که !

...

ممول: اه! مامان پاشو برو اصلا همه ی لباسام رو می خوام.

همه رو گرفتم زیر بغلم و ریختمشون تو کشو.

مامان: اصلا لیاقتت اینه که همون لباسای کهنه و پاره را بپوشی.

ممول : دلم می خواد. کهنه بپوشم و راحت باشم بهتر از اینه که لباس نو بپوشم و معذب باشم!

...

 

 


 
گوش کن!
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠  کلمات کلیدی:

PDP0585947

دورترین مرغ جهان می خواند!


 
من سرم نمی شود!
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

چند وقتی میشه که تمام برنامه هام را کنسل کردم. هر چیزی که قبلا خودش را مهم

جلوه می داده. این چند وقت سعی کردم خسته نشم. سعی نکردم ناراحت نشم.

عصبانی نشم. سعی کردم آرام باشم. آرام باشم چون برای فکر کردن فقط و فقط به

آرامش احتیاج دارم.

نمی خواستم از سر عصبانیت و لجبازی تصمیمی بگیرم. می دونم برای من بین

تصمیم گرفتن و رسیدن به هدف مانعی نیست. تمام سختی ها قبل از مصمم شدنه.

بعدش می دونم که چی می خوام و برای به دست آوردنش چه کار باید بکنم. و فقط و

فقط یک کار برای انجام دادن دارم.

بعضی هدفها روشن هستند. شناخته شده اند. هم خودشون و هم راهشون. اما

بعضی های دیگه نه!

هدف درسته!

اما راه و ابزار چی؟

نمی خوام اشتباه کنم.و نمی کنم!  فکر می کنم تو این مدت آنقدر با خودم روراست

بودم که بتونم درست را از غلط تشخیص بدم. . آنقدر صادق که به خودم دروغ نگم.

RBP0074015

راستی !

دلم که می شود!


 
خاک، موسيقی احساس تو را می شنود!
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱  کلمات کلیدی:

منم یه زنم.

درست مثل بقیه!

با همون دلبستگی ها ، حسادتها ، نگرانی ها و ترس ها !

PHP3042346


 
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند!
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٥  کلمات کلیدی:

این روزا خدا زیادی داره لی لی به لالام میذاره. فقط خودش و خودم می دونیم چی در انتظارمه!

اما اصلا مهم نیست. یعنی اینقدر قدرت ندارم که پای اشتباهی که کردم بایستم؟

حتما دارم !

فعلا هم می خوام فقط و فقط از محبتهایی که خدا داره در حقم می کنه لذت ببرم.

مطمئنا بیست روزه دیگه به این دلهره ی لعنتی می خندم !

سجاده ام کجاست؟
می خواهم از هميشه ی اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگی مداوم ، شايد
تأثير سايه ی من است
که اينسان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام .
سجاده ام کجاست؟


 
...
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢  کلمات کلیدی:

این همه ترس و نگرانی ...

برای چی؟