برای امروز، فردا و همیشه‌ام

من حافظه قوی ای دارم !
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٥  کلمات کلیدی:

 

چیه؟ نکنه شک داری؟! الان داشتم تقویت حافظه نصرت را کار می کردم .این طوری شروع می کنه.

دارید یه اتوبوس می رانید. یه اتوبوس مسافربری که پنجاه نفر مسافر داره . اتوبوس تو ایستگاه اول توقف می کنه . ده نفر پیاده میشن ، پنج نفر سوار میشن. ایستگاه بعدی سه نفر پیاده میشن ،دو نفر سوار میشن. ایستگاه بعد دونفر پیاده میشن ، یه نفر سوار میشه.ایستگاه بعدی دو نفر پیاده میشن ، هیچ کسی سوار نمیشه. ایستگاه بعدی شش نفر پیاده میشن ، پانزده نفر سوار میشن. ایستگاه بعدی ، آخرین ایستگاه ، همه پیاده میشن.

حالا من دوتا سوال می کنم شما جواب بدید.

( آماده اید؟ منم ...گول خوردید !)

1-     اتوبوس جمعا توی چند ایستگاه توقف کرد؟

و حالا سوال دوم :

2_ اسم راننده ی اتوبوس چی بود؟

هه هه هه هه

تازه هم اگر بپرسه تو ایستگاه آخر چند تا آدم از اتوبوس پیاده شدن باز هم اشتباه می گید. چرا؟ چون خود راننده را به حساب نمیارید.

حالا می دونید بعدش چی میگه؟

میگه :

همیشه اون چیزی را که می خواهید یادتون بمونه ، یادتون می مونه !

 

من برای تفریح این سی دی را گوش دادم .شما که می دونید اصلا لازم ندام ! من خودم حافظه ام عالیه ! باور کن ! پسورد وبلاگم و ایدیم همیشه یادم می مانه !

چند شبه شجاع شدم. از اون شبی که دختر خاله ام آمد خانه امون و خوابید. شب پرده ی اتاق را زد کنار. ( من هیچ وقت این کار را نمی کردم) نه اینکه بترسم ها !به خاطر اینکه یه درخت گردوی خیلی بداخلاق تو حیاط ما هست که من ازش خوشم نمیاد. آخه  همیشه به من اخم می کنه.خلاصه اینکه دختر خاله جان پرده را کشید کنار و من دیدم به ! چه ماه خوشگلی تو آسمونه. حالا از اون شب به بعد شبها پرده را می کشم کنار و آسمون (ماه) را تماشا می کنم. فقط چیزی که هست می چسبم به دیوار ( تختم کنار پنجره است) طوری که پنجره بالای سرم باشه. این طوری دیگه درخته را نمی بینم و فقط و فقط آسمان را می توانم ببینم. ماه شبها یه کمی بازیش می گیره. همش جاشو عوض می کنه و من برای دیدنش هی باید سرم را بچرخونم. دیشب تا کارهام را بکنم و بخوام بخوابم ساعت 2 شده بود و وقتی رفتم ماه بهام قهر کرده بود و رفته بود . هر چقدر دنبالش گشتم نبود.

حالا امشب تا باهام قهر نکرده می خوام برم بخوابم.

من میگم این درخته بده شما بگید نه ! با کلاغها دوست شده و بهشون گردو میده. اونا هم کله ی صبح  قار قار قار نمیذارن من بخوابم ! تازه کلاغه که امروز صبح باهاش بازی می کرد انقدر بد صدا بود ! انقدر بد صدا بود! چهارتا قار می گفت . دوتا اولی بزرگ دوتا دومی کوچیک!

بیچاره ی بی لیاقت ...

اینم تاریخ مرگ من:

2065 , 11  , wednesday, november


 
دفاعيه
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

میگن من متهمم. متهم ردیف اول.

جرمم چیه؟

میگن من خود خود ممول میباشم. و به قاچاقی ترین طریق ممکن یه وبلاگ مشکوک باز کردم.

و از اونجایی که ( حالا بعدا میگم از کجا ) از ... (ها؟) از چیز .... ههههههههه ( نکن نکن به خدا

الان میگم ) آآآآآآآآآآآآآ ( قول میدم یادم بیاد ) .... مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

آها دیدی یادم آمد ! از اونجایی که من زیاد از ممول جون خوشم نمیاد ( دقیقا همین جا را می

گفتم) دختره ی لوس از خود متشکر  بر آن شدم که دفاعیه بدم.

متن دفاعیه :

من ممول نیستم. باور کن !

ساپورتز :

۱- من از ممول خوشم نمیاد .

۲- من از ممول خوووووووووووووووششششششششششششششششششششممممممممم

نمیا!

۳-م ا م خ نیا !

 

از دفاعیه و این جور چیزا گذشته حالا که این بحث ها پیش کشیده شد بد نیست نظرم را راجع به

ممول ابراز کنم.

راستش اول اولش ازش خوشم میامد. یواش یواش این احساس تشدید شد.تا جایی که دیدم خیلی

محو خودش و دنیاش شدم. تو دلم به خاطر تواناییهاش  جسارتش و بسیاری از خصوصیاتش

تحسینش می کردم. اینکه چشمهاش را روی خیلی از چیزهای بی مورد بسته. اما همه چیز خیلی

زود عوض شد.اگر نوشته هاش را دنبال می کردید حتما متوجه این موضوع شدید. ممول هم مثل بقیه

اسیر روزمرگی شد.

و ترس ! سانسور ! خوب ممول هم دختر بود دیگه . نه؟ باید به خیلی مسائل فکر می کرد. یه دختر

اون هم توی  ایران ...  باید همین کار را می کرد ... اصلا لزومی نداشت بعضی چیزها را بنویسه ...

چیزهایی که ممکن بود بعدا براش دردسر درست کنه. خوب از بین هم دانشگاهیاش خانواده اش و

دوستاش خیلی ها وبلاگش را می خوندند. که ممکن بود از نوشته هاش جایی بر علیه خودش

استفاده کنند.

 من که بهش حق میدم. ولی دیگه ممول چیز خاصی نداشت. یکی بود مثل بقیه.

ولی از این بدتر هم شد.

تعطیل کردن وبلاگش . اون هم با اون پست.

آخرین پستش که ضعف از سر و روش میباره.

ممول ضعیف؟! این یکی را نمی تونم تحمل کنم. حالا دیگه تحسینش نمیکنم. ازش بدم میاد. از

کسی که اینقدر زود جا میزنه و تسلیم میشه. از کسی که حاضر نیست به خاطر خودش و زندگیش

بجنگه. کسی که کوچکترین سختی و ناراحتی می تونه از پا درش بیاره. کسی که یادش رفته برای

زنده بودن و خوب زندگی کردن باید بجنگه . با هرکسی ... حتی خودش ...

هنوزم فکر می کنید من ممولم؟!


 
اين منم ...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۳  کلمات کلیدی:

من هیچ وقت بلند پرواز نبودم.

ولی هیچ وقت هم از آرزوهام دست نکشیدم.

همیشه دوست دارم که در کمترین زمان ممکن  بیشرین نتیجه را بگیرم. پس

سعی می کنم از لحظه ها، فضاها و موقعیت ها به نحو احسن استفاده کنم.

لازم نیست سرتون را درد بیارم.

لیست کامل با اطلاعات کامل از آدمایی دارم که می خوام باهاشون رابطه برقرار

کنم. همه ی شماهایی که براتون کامنت میذارم.


 
من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

بی شک هر پایانی دلیلی دارد .

گاهی پایان می بخشیم ، برای فرار ... گاهی برای تغییر ... گاهی برای

پیشرفت ...

و گاه برای آغازی دوباره ...

بی شک هر آغازی دلیلی دارد.

 گاهی آغاز می کنیم، برای رسیدن به پایانی.

 گاهی برای نیاز ...

گاهی فقط به خاطرآغاز ، آغاز می کنیم. بدون در نظر گرفتن پایان.

بی دلیل یا با دلیل ، برای پایانی خاص یا بدون توجه به پایان ، من اینجا هستم.

                                                           با آرزوی تمام خوبی ها ...