برای امروز، فردا و همیشه‌ام

نی تو شکل دگری سنگ نباشی تو زری
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:

حرفشان را قبول می کنم. البته بعضی هایشان را.

ولی قسم می خورم که هیچ کدام به پای خودم نمی رسند !


 
و آرامش نيلوفری است در باغ چشمان تو
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

باز هم همون احساس سراغم میاد. تا حرفم را نزنم آرام نمیشم.

تصمیم می گیرم بگم ولی آرام. نفس عمیق می کشم و در را باز می کنم. همه چی مرتبه. مامان و بابا دارند تلویزیون نگاه می کنند. شیوا داره به سینا املا میگه. روبه روی مامان و بابا میشینم. یه کمی نگاهشان می کنم و بعد شروع می کنم و خوب هم شروع می کنم. شیوا حرفم را تایید می کنه. بابا هیچی نمیگه. مامان اصلا نگاهم نمی کنه. و من ادامه میدم. اما دیگه نمی توانم خودم را کنترل کنم. بلند حرف میزنم. صدام هم می لرزه. مامان داد میزنه که آروم هم حرف بزنی می فهمیم چی میگی.بابا هیچی نمیگه. شیوا سرش را بالا نگه می داره و نگاهمون می کنه. و سینا مدادش را توی دهنش می چرخونه . من عصبانی تر میشم. این دفعه دیگه فقط صدام نمی لرزه . بغض می کنم و حرفهام را بلندتر و تند تر از قبل میگم. طوری که خودم هم می فهمم که حرفهام قابل فهم نیستند. مامان شروع می کنه به دفاع کردن از خودش.و من گریه می کنم وحرفهایی که خودم هم نمی فهممشون را داد میزنم. بابا هیچی نمیگه. شیوا مداد را از دهن سینا بیرون میاره. و داد میزنه که سمیرا بس کن دیگه. همه ساکت می شیم. من گریه می کنم. سینا با ناراحتی نگاهم می کنه. مامان هیچی نمیگه. این بار بابا نگاهم می کنه و خیلی آروم میگه ما کوتاهی کردیم بابا. و من آروم تر از اون چیزی که فکر می کردم آروم میشم.


 
THE SAME IMPRESSION
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

خوب که فکر می کنم می بینم تعداد اونایی که ثابت می مانند از اونایی که تغییر می کنند

بیشتره.

 با این حساب باید به هر تازه واردی شک کرد.

به هر احساس، به هر فکر، یا حتی ...


 
Dance me to the end of love
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

...

خیلی دور ،

مثل احساسی که خوب نمی شناسیش .

مثل خاطره ای  که نمی دانی یادآوریش برات لذت بخشه یا نه.

تنها چیزی که ازش می دونی اینه که بدنت را می لرزونه.

یه موسیقی ، یه آهنگ ، یه صدا ...

................

غزال !

برگردوندم به عقب.

 به گذشته ای که حتی خودم هم نمی دانم حقیقت داشته یا اینکه فقط توی ذهن من ساخته شده.

بدنم را لرزوند.


 
پنجره
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می ایم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم .

                                                                         فروغ


 
The abyss
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:

یادمه دو سه سال پیش یه داستان کوتاه انگلیسی خوندم که موضوعش خیلی برام جالب بود و هست.

جریان از این قرار بود که یه دختر و پسر که نامزد یا هر چیز دیگه ای بودند با هم میرن مسافرت. ( اسم کشورها را یادم نیست ) چند کشور را می گردند. و از زبان پسره میگه که تمام این مدت می دیدم که نامزدم روز به روز بیشتر ازم متنفر میشد. و هر کاری که می کردم به نظرش مشکل دار بود. حتی راه رفتنم. ایراد می گرفت. نق میزد و ...

تا اینکه میرن یه جایی و پیش یه خانواده می مانند. توی این خانواده به جز دختر بزرگشون کس دیگه ای انگلیسی بلد نبوده. و دختره میشه مترجمشون. یه شب  این دوست دخترو پسره با پدر خانواده ای که صاحبخانه اشون بوده و دخترش میرن کنار دریا. و آنجا دختره به پسره میگه که من تصمیم خودم را گرفتم و دیگه نمی خوام با تو بمونم. و ترکش می کنه و میره. پسره ناراحت میشه و شروع میکنه با خودش یا خداش صحبت کردن. و بلند میگه که دیگه نمی تونم ادامه بدم. اینجا برام آخر دنیاست. و وقتی که بر میگرده و مرده را پشت سرش می بینه با خودش میگه که چقدر خوبه که این انگلیسی نمیدونه.

وقتی بر می گردند خونه دختر خانواده میاد و به پسره میگه که پدرم گفته فردا صبح آماده باشه  تا ببرمش یه جایی.

فردا صبح میشه و پسره با پدر خانواده راه می افتند. و باز از زبان پسره میگه که یه مسیری را رفتیم تا رسیدیم به یه غاری. توی غار خیلی راه رفتیم. و هر چی جلوتر می رفتیم غار تاریک تر و مرطوب تر میشد. تا رسیدیم به یه جایی که دیگه نمی تونستیم جلو بریم. چون یک قدم جلویمون یه پرتگاه خیلی عمیق بود که هر چقدر نگاه می کردی نمی تونستی تهش را ببینی. و به  نظر میامد که دیگه به انتهای غار رسیدیم. داشتم با خودم  فکر می کردم که این پرتگاه چقدر می تونه عمق داشته باشه که دستهای مرده را پشت کمرم احساس کردم . بله! هولم داد.ولی تا بخواد به ذهنم بیاد که آها این می خواسته من را بکشه پاهام روی زمین بود. وقتی برگشتم دیدم که فقط به اندازه ی یک وجب ازش پایین ترم. اون هم نگاهم کرد و به انگلیسی گفت" آخرش نبود!" تازه فهمیدم که کمی انگلیسی میدانه و حتما صحبت های دیشبمان را فهمیده.

بله ! پرتگاه عمقی نداشت. و حتی آخر غار هم نبود. و این بازتاب نور بود که باعث شده بود این طوری به نظر بیاد!

جالب بود نه؟ البته اونی که من خوندم متن اصلی بود و اینقدر قاط و قوط نبود.

...............

خسته میشم. به هم میریزم. از زندگی سیر میشم. بار اول  که نیست!  خانومی تو از این پرتگاهها زیاد دیدی !


 
تفال
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک      حق نگه دار که من میروم الله معک

تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس     ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
                                
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن     کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم     وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یَک
                      
بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن     خلق را از دهن خویش میانداز به شک
                           
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد      من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
                          
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری؟

 ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک


 
گل بهار
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

DRP0000054

بهار را باور کن.

و رویش دوباره ام در دستانت  را.

که اکنون،

 پس از انتظار سرد درختان ،

                                   ، بهار ،

                                            هنگامه ی زیبای رویش من ،

                                                                                و شکوفه ها

                                                                                                 در راه است.