برای امروز، فردا و همیشه‌ام

تصور کنيد ...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی:

 

تصور کنید که :

یک زن که پایش می لنگد و خیلی یواش و شق راه می رود ، به اداره ی پلیس لندن برود. بیشتر صورتش با خون تیره ی  خشک شده پوشیده شده است و خون از زیر سینه ی چپش بیرون زده و بلوز و ژاکتش را هم خونی کرده است.

با گروهبان که نه تنها تعجب کرده، بلکه دستپاچه هم شده است ، بریده بریده صحبت کند. صورتش   ـ قسمتی که قابل دیدن است ـ بر خلاف قسمت دیگر که با خون سیاه پوشیده شده است ، مثل گچ سفید است. لباسهایش ، پاهایش تا زیر زانو و دستهایش کثیفند و کفش هم نپوشیده است.

صدایش خشک و نامفهوم است انگار که خون توی گلویش خشک شده است. و پلیس به سختی کلماتی که می گوید را می فهمد و فقط  مفهوم حرفهایش را می گیرد.

زنی که مثل مرده ها رنگش پریده است می گوید که خودش می خواهد گزارش یک جنایت را بدهد. و خیلی واضح اسمی را می گوید. بعد زن می افتد و می میرد. یا پلیس فکر می کند که مرده است.

دکتر کلانتری را صدا می کنند. او هم سریعا جنازه را معاینه می کند و می گوید که زن واقعا مرده است. اما دکتربا تعجب تشخیص دیگری می دهد. جنازه را می برند. و از آنجایی که اگر نگوییم یک راز ولی مسئله ی عجیبی در مورد جنازه وجود دارد  ، سریعا کالبد شکافی اش می کنند.  پزشک مخصوص اسیب شناسی هم نظر دکتر را تائید می کند. و آن نظر این بوده است که زمانی که زن به کلانتری رفته است در حالت جمود نعشی بوده است. یعنی حداقل چهل و پنج دقیقه از مرگش می گذشته است.

این اتفاق چه جوری می تواند افتاده باشد؟ 

ترجمه : سمیرا

کپی رایت هم نداریم !


 
بازی شب يلدا
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥  کلمات کلیدی:

منم به بازی شب یلدا دعوت شدم. و از اون جایی که ( دوست داشتم ) بعضی ها اصرار کردند می

نویسم  دیگه !

اول یه توضیح بدم که جریان از این قراره که یه نفر که من نمی شناسمش ( و شاید شما هم ) این

بازی را شروع کرده. که خودش پنج خصوصیتش را که فکر می کرده بقیه نمی دونند نوشته و پنج نفر را

هم معرفی کرده که بعد از اون همین کار را بکنند و الی آخر ...

خلاصه اینکه نوبت من شد .

پس پنج گانه هایم را می نویسم :

۱- آدم لجبازی هستم. کاری را که بخواهم به هر قیمتی که شده انجام میدم.و امان از روزی که

نخواهم کاری را انجام بدم.

۲- آدمها را خیلی زیاد دوست دارم. اونقدر که خودشان هم گاهی اوقات تعجب می کنند.

۳- به هاله ها اعتقاد دارم. برای برقراری ارتباط با آدمها احتیاجی به حرف زدن باهاشون ندارم .چشم

تو چشمشون خیلی راحت می تونم حرفشون را بخونم و بفهمم تو سرشون و دلشون چی می

گذره .( عجیب اینکه در یک مورد و فقط یک مورد این توانایی را ندارم. کاش ...)

۴- خلوتم خیلی برام مهمه. و دوست دارم بقیه هم بهش احترام بگذارند. از بودن تو جمع لذت می

برم. ولی حداقل روزی چند دقیقه ای به خلوت احتیاج دارم . هر وقت کسی خلوتم را به هم میزنه

احساس خیلی بدی پیدا می کنم ...یه چیزی مثل نا امنی ...

۵- آرامش بخش زندگیمه. وجودش یعنی امنیت . عجیب منو می شناسه. حتی بیشتر از خودم.

همیشه نگاهش تحسینم کرده.

 مامان را خیلی دوست دارم. خواهر و برادر را هم ولی ...

 می دونی از کی حرف می زنم ؟ از تنها مردی که مطمئنم همیشه و به تمام معنا دوستم داره. حتی

وقتی که تنهاش میذارم و میرم دنبال زندگی خودم ...

و اما پنج نفر انتخابی :

 پینکی عزیز

اسفند ۷۹

ممزی

کیا کوچولو

داداش تایماز