برای امروز، فردا و هميشه‌ام

    به جای دنبال کردن نوشته هایم، فکر هایم را دنبال کن. ببین هر لحظه چه جاهایی که نمیروند و چه جاهایی که من را دنبال خودشان نمی کشند. من که من هستم هر لحظه هزار بار میخواهم که ترکشان کنم و خودم را برای همیشه خلاص کنم. ببین تو که تو هستی تا کی میتوانی تحملشان کنی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

     تا میخواهم کاری کنم،  ترس همه ی وجودم را میگیرد. تا می آیم قدمی بردارم، لرز به همه ی بدنم می افتد. تا میخواهم به چیزی فکر کنم، سریع به خودم می گم نه سمیرا! زندگیت را نگاه کن، ببین همه چیز خوب است. برای خودت دردسر درست نکن!

     تا می خواهم آرام بگیرم، به خودم میگویم نکند داری اشتباه میکنی! تا میخواهم تسلیم ترس هایم بشوم، سریع تو ذهنم می آید که این طوری همیشه یک بازنده خواهم بود.

     کنار هم گذاشتن حقیقت و احساس و منطق و ترس ها، کار واقعا سختی هست. کدام پیروز میشود؟ نمیدانم!

     چیزی که مبرهن است این است که یک بار و برای همیشه باید ترس های کهنه ام را دور بریزم. اما چطور؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

      نمدانم چقدر طول کشید. چقدر دیر شد، چقدر عقب ماندم. حتی دوست ندارم در موردش فکر کنم.

      تمام کردن هر کاری خوشحالی دارد. ولی من دوبرابر آن چیزی که باید خوشحالم. راهی را که با تو شروع کردم، دارم تنهایی تمام میکنم. وقتی تمام تمام بشود، دیگر هیچ چیزی نیست که من را یاد تو بیندازد. دیگر تمام شده. همه ی حس های خوب و همه ی حس های بد، تمام خاطره های خوب و تمام خاطره های بد... وقتی تمام بشود، تو هم تمام میشوی. دیگر حتی هیچ دلیل برای تنفر هم نیست.

      گره ی کوری که تو به زندگی من انداختی، بالاخره دارد باز میشود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

     رویای هر شبت را ازت میگیرد و تا بخواهی به خودت بیایی خودش جایگزینش شده.

     بدون اینکه حرفی بزند، بدون اینکه حرفی بزنی، میدانی و میپذیری که این شیرین ترین رویاییست که میتوانی داشته باشی. شیرین تر از همه ی آن چیزی که تا به حال برای خودت بافته ای.

     شیرین و شدنی...

     شیرین و واقعی...

     پس تا میتوانی مزه مزه اش کن. تا میتوانی بچشش. این ناب ترین شیرینی ای که در همه ی دنیایت وجود داشته است و وجود خواهد داشت.

***

روی تو جان جان است از جان نهان مدارش

آنچ از جهان فزون است اندر جهان در آرش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

     عجله نکن. صبور باش و آرام آرام گام بردار. من تا دلت بخواهد می توانم صبور باشم. بگذار تا وقتی که نیاز دارم زمانم را بگیرم. بگذار آنقدر که نیاز هست، حسش کنم و نفس بکشمش. بگذار باورش کنم و آنقدر که باید، عاشقش بشوم.

.....

     نمیدانم اینجا نوشته بودم یا نه. دارم خودم را برای غریق نجاتی آماده میکنم. منی که خودم معتقد هستم که آدم در این جور مواقع و برای ورزش نباید با خودش مهربان باشد و برای خودش دل بسوزاند، حالا گیر مربی ای افتادم که اصلا رحم و مروت سرش نمیشود. منی که ادعا میکنم بدن قوی ای دارم، روزهایی که میروم تمرین از نفس می افتم. و باز منی که شبها همیشه تا دیروقت بیدار بودم دیگه تا بیشتر از ده نمیتوانم بیدار بمانم. خلاصه که فکر میکردم کارهایم تمام میشود و برای خودم استراحتی میکنم و الان شدید مشغول استراحت هستم!

     فکر که میکنم به خودم می گویم این کارها را من باید سالها پیش انجام میدادم. نباید اینقدر فاصله می افتاد. و بیشتر که فکر میکنم میگویم اشکال ندارد. حالا همه ی اینها برایم درس میشوند. فردایی که خودم مادر میشوم، برای بچه ام دلسوزی الکی نمیکنم. که اگر نخواست و خسته بود و دوست نداشت و حوصله نداشت و ... یک نه بزرگ جلویش میگذارم. یا اصلا نمیگذارم به آن سنی برسد که بخواهد با یادگیری هر چیزی مخالفت کند. دخترم را از بدو تولد آموزشش میدهم. خودم شنا و انگلیسی یادش میدهم و باله و پیانو هم باید حتما قبل از سن مدرسه یاد بگیرد. نمیگذارم به واژه خستگی حتی فکر هم بکند.

آخرش هم حتما باید بنویسم از یادداشتهای یک نفر تازه از تمرین برگشته...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

گاهی وقتها حرف یا حرفهایی داریم بزنیم ولی دلایل مختلفی هست که حرف زدن را برایمان سخت و سنگین کند و در نهایت تنها راهی که برایمان می ماند ساکت ماندن است. شاید اگر به حرف زدن و نوشتن این روزهای من نگاه کنی، حال و روز من هم این طور به نظرت برسد. ولی آنهایی که سمیرا را می شناسند، خوب میداند که سمیرایی که سرش را پایین انداخته و تو فکر و خیال خودش هست و آهسته میرود و آهسته می آید و به راحتی حرف نمیزند و کاری به کار کسی ندارد، حالش خیلی خوب است. راستش این همان سمیراست که من هم بیشتر دوستش دارم. سمیرایی که از همیشه اعتماد به نفسش بیشتر است و از همیشه قویتر!

این روزها بارها آمدم بنویسم، ولی همیشه میگفتم چه باید نوشت؟ از چی باید گفت؟ از اینکه مدارکم را برای دانشگاهها فرستادم و دیگر بایدفقط منتظر جواب بنشینم؟ از اینکه بالاخره اولین قدم را برای یاد گرفتن یک موسیقی که مدتها به فکرش بودم برداشتم؟ از اینکه مدتهاست کاملا ناخواسته نتوانستم گوشت قرمز بخورم و حالا وضع معده ام بهتر است و دارم فکر میکنم که اگر به کل دیگر گوشت را کنار بگذارم چه میشود؟ یا از اینکه ورزشم را این روزها بیشتر و سنگین تر کردم و دیگر دقیقا به انگشت آمار ماهیچه های بدنم را دارم؟

واقعا نمیدانم از چه بگویم. همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر هست. در کل اینکه از خودم و این روزهایم راضی هستم. به تعادل و آرامشی که باید در تنهاییم رسیده ام. دیگر نه از تنهایی میترسم و نه اذیتم میکند. همه ی چیزی که این روزها دارم لذت بردن از خودم و لحظه هایم و تنهاییم است.

و در آخر به قول سهراب:

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم که بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم که غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

به سلامتیت هر روز صبح سرم را بالا میگیرم و دهانم راباز میکنم و هوا را مثل عشقت تا جایی که می توانم توی ریه هایم میکشم. به سلامتیت هر روز صبح چشمهایم را میبندم همه ی فکر و خیال های بد و خستگیها را با یک بازدم عمیق بیرون میدهم. به سلامتیت هر روز صبح بار دیگر عاشقت میشوم و به سلامتیت هر روز صبح زندگیم را رنگ تو میزنم.

...

چند ماه واقعا شلوغ و خسته کننده را پشت سر گذاشتم.  نمیخواهم اغراق کنم ولی بارها از خستگی تا حد بریدن پیش رفتم. تو این مدت واقعا دلم میخواست گاهی یک نفر کمکم کند و گوشه ای از کارهایم را برایم انجام بدهد ولی این اخلاق بد من هست که وقتی قرارست کاری را خودم انجام بدهم، کار دیگران را قبول ندارم. فکر میکنم هیچ کس نمی تواند به خوبی خودم کارهایم را انجام بدهد. به هر حال خوب یا بد این مدت گذشت و خیلی زود از همه ی این خستگیها راحت میشوم. دوست دارم وقتی آزادتر شدم در یک وبلاگ دیگر در مورد همه ی مراحلی که این مدت گذراندم بنویسم تا برای دیگرانی که مثل خودم هستند، کمک بشود. ولی تا آن زمان هر کسی سوالی در مورد آزمون های IELTS ، TOEFL ، GRE ، TOLIMO و همین طور نوشتن Resume ،  CV ، Proposal ، Statement of purpose ،  Personal statement  یا چیزهایی شبیه این دارد به من ایمیل بزند به آدرس: Samira.nekoi@gmail.com  در اولین فرصت و تا آن جایی که بتوانم با حوصله جوابتان را خواهم داد.

...

میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یه شب مهتابی باشه
امشب میخوام از آسمون یاسای خوش بو بچینم
امشب میخوام عکس تو رو تو خواب گلها ببینم
کاشکی بدونی چشماتو به صد تا دنیا نمیدم
یه موج گیسوی تو رو به صدتا دریا نمیدم
کاش تو هوای عاشقی همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه
امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیامد به احترامت بمیرم
امشب میخوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
میخوام تو رو قسم بدم به جون هرچی عاشقه
به جون هرچی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی مرگ گلای مریمه

 

صدای این مرد یکی از صداهاییست که دیوانه ام میکند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

آنقدر درگیر ِ من بوده ای
که بعد از رفتنم
باید تا آخر ِ عمر
تظاهر کنی عاشق ِ کسانِ دیگری
تظاهر کنی
عاشقانه کنارشان می خوابی
تظاهر کنی
عاشق ِ من شدنت، اشتباه بود
تظاهر کنی
من، لیاقتِ عشق ِ تو را نداشتم
و به دروغ بگویی
من دروغ می گفتم و...
خودت می دانی
هیچکدام ِ اینها واقعیّت ندارد
تو
تا آخر ِ عمر
درگیر ِ من خواهی بود
و تظاهر می کنی
نیستی
مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد
من
می دانم
به کجای قلبت شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب
نخواهی شد...

دکتر افشین یداللهی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

اگر تمام زندگی فقط یک قانون داشته باشد، آن هم این است که هر چیزی، هر چیزی که شروع میشود، بالاخره یک روز تمام میشود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

بعضی رفتارها، رفتار از روی قوی بودن و اعتماد به نفس نیست؛ رفتار از سر سیری است...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

حتی اگر به چشمهایم شک کنم، سنگینی سینه ام میگوید که نزدیک است.

دارد هوای من را نفس می کشد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

از دردهایت هیچ نگو.

آنها شگردشان همین است. بازیت میدهند تا درگیر نگهت دارند.

و ساده حرف زدن تو فقط برایشان پیغام پیروزی است.

حتی اگر به سختی، لبهایت را بدوز و فقط منتظر بمان که کسی که در نهایت بازی میخورد خودشان هستند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

انگار رسم زندگیست که همیشه با آخرین قدم ها اشک بریزیم. یا رسم زندگی من اینست که همیشه با آخرین قدم هایم اشک بریزم.

مدارکم را ریختم جلوی رویم و به سه ماه دویدنم نگاه میکنم. به راهی که نمیشناسمش و زندگی ای که نمیدانم قرار است چگونه باشد. به همه ی چیزهایی که دارم و شاید قرار باشد دیگر نداشته باشمشان.

قوی باش سمیرا؛

تو دل بریدن را قبلا تمرین کردی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

هیچ وقت سعی نکردم خودم را آدم دردمندی نشان بدهم. که بخواهم تو بوق و کرنا کنم که هی نگاه کنید من همانی هستم که فلان جا ضربه خوردم، فلان جا شکستم، فلان جا نابود شدم... هیچ وقت سعی نکردم تو گذشته بمانم و از قصه های گذشتم برای دیگران افسانه بسازم که هی فلان موقع فلان اتفاق افتاد و فلان آدم فلان کار را کرد و  فلان درد به دلم نشست...

همیشه به خودم گفتم کلیت زندگی همه ی آدمها مثل هم هست. همه درد میکشند، همه غصه میخورند، همه دل شکسته میشوند، همه گاهی میبازند و ... مهم این است که چطور از این مراحل عبور کنی. و این چیزی است که من به لطف پدرم همیشه خوب بلدش بودم.همیشه باور داشتم آن کسی که مدام از شکست هایش میگوید، خودش را بازنده قبول کرده. ولی برای من هیچ وقت این طور نبوده. اگر نشستی که ببینی آخر قصه ی من چه میشود، مطمئن باش جز خوبی نمی تواند باشد. گفته بودم که من کیمیاگرم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

از زندگی که بگذریم میرسیم به آدمهایش. چه بسا آدمهایی که تو زندگیمان آمدند و برای بودن  و ماندنشان چه برنامه ها که نریختیم و چه بسا آدمهایی که تو زندگیمان آمدند و  فکر نمیکردیم ماندنی باشند. چه بسا آدمهایی که فکر میکردیم ماندنی هستند و خیلی ساده همه ی حساب کتابمان را به هم ریختند و  زدند و شکستند و رفتند و چه بسا آدمهایی که فکر نمیکردیم ماندنی باشند و ماندند و محبت کردند و با خوب و بدمان ساختند...

پس به سلامتی همه ی آنهایی که با ماندنشان نشان دادند دوستهای واقعی هستند و ارزش همه ی وقت و انرژی و محبتی که برایشان میگذاریم را دارند...

به سلامتی تو... به سلامتی شما...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

به زندگیم فکر میکنم.

بیشتر به سختیهایش. همان وقتی که از دوستی میپرسم چرا زندگی من از شما سخت تر است. سریع تو ذهن خودم می آید که چرا هیچ وقت فکر نمیکنم با اینکه مثلا چهار پنج ساعت پیش غذا خوردم باز گرسنه ام شده. خوب راست میگوید ذهنم. زندگی است دیگر. همه چیزش در گردش است. هر وقت که افتادی تو سر پایینی باید منتظر سربالایی بعدی باشی و برعکس. حالا این وسط بعضی ها هم زود به زودتر گرسنه میشوند.

..........

توی زندگیم لحظاتی بوده که شاد بودم، لحظاتی بوده که غمگین بودم، لحظاتی بوده که هیجان داشتم، لحظاتی بوده که اضطراب داشتم، لحظاتی بوده که افسرده بودم، لحظاتی بوده که شکست خورده بودم و حتی لحظاتی بوده که انگار تمام زندگی روی سرم خراب شده بوده ...

ولی هیچ وقت نا امید نبودم. هیچ وقت!

اگر بخواهم روی بزرگترین نقطه قوت سمیرا دست بگذارم شک نکن که همین است!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

هاژارِه‌ی شاوان کاری پیم کِردَ عازیزم

عاجز لَدِل بِیم راضی وَ مِردَن ای هاوار

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

ای داد ای بیدَاد، کَس دیار نِیَه، عازیزم

کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

خُوَام کرمانشانی، یارَم قصریه، عازیزم

خاطرخوای بیمَ، تقصیرَم نیَه، ای هاوار

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

توی خواب دیشبم گربه بود.

چه شباهتی! درست مثل گربه هر وقت لازم است خودش را لوس میکند تا کمی محبت گدایی کند و خودش را توی دل بقیه جا کند و درست مثل گربه وقتی دیگر نیازی ندارد پنجه میکشد به صورت همانهایی که بهش محبت کرده بودند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

کاش باتلاق بود. می گفتم هر چی دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم. اما لعنتی حتی باتلاق هم نیست. نه بیرون میای و نه فرو میروی. گیر کردم. هی دست و پا میزنم و حتی یک قدم هم جلو نمیروم. گاهی حتی با خودم فکر میکنم کاش کمی ضعیف تر بودم تا میتوانستم به عقب برگردم.

اما نه! حرف از ضعف نمیزنم. قوی تر میشوم و خودم را از این شرایط بیرون میکشم. بالاخره این روزها میگذرد و روزی می آید که از روی موفقیت لبخند بزنم و بگویم چه روزهای پر مشغله ای بودند...

این نیز بگذرد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

نه فیلم هندی است نه خوش بینی الکی. فقط یک قانون ساده است. آن هم این که خدا  جای حق نشسته و حق به حق دار میرسد. این که در نهایت حقیقت آشکار میشود و همه به آن چیزی که سزایشان هست میرسند. نه اینکه از ناراحتی دیگران خوشحال بشوم، بلکه این قانون زندگیست که خوشحالم میکند.

اگر بدی کرده ای، مطمئن باش نمیتوانی خوبی ببینی.

اگر بهت ظلم شده و بهت تهمت زدند و هیچ جور نتوانستی از خودت دفاع کنی، فقط بسپارش به زمان. همه چیز در کنترل تو نیست ولی هیچ چیزی هم غیر از حق نمیگردد. بالاخره همه آن چیزی که باید بفهمند را، می فهمند.

شکر...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()


Design By : Pichak