برای امروز، فردا و همیشهام
یک لحظه دل گرفتگی بود... یک لحظه خماری... مثل اینکه تو اسمم را صدا کرده باشی و من تمام زنانگی هایم را به پایت ریخته باشم. که عشق آسان نمود اول . . . مشکل ها... مشکل ها! حریفت نای ناله کردن هم ندارد. دست نگه دار! وقت زخمه زدن نیست... شاید کمی سرد به نظر برسند، شاید کمی غرور داشته باشند، ولی همیشه هستند. همیشه میتوانی رویشان حساب کنی. می توانی مطمئن باشی که از روی هیجان کاری را انجام نمیدهند. که اگر حرفی میزنند، قدمی برمیدارند، حسابی در موردش فکر کرده اند و سبک سنگینش کرده اند. که میدانند دارند چه کار میکنند. همانهایی که اگر طرفت آمدند، بی بهانه نمیروند. چرا که آمدنشان با دلیل بوده است. اگر آدمهایی از این تیپ سر راهت قرار گرفتند، حسابی قدرشان را بدان. همانهایی را میگویم که اگر تکیه گاهت شدند، هیچ وقت پشتت را خالی نخواهند کرد. دورتر برو. از فاصله بیشتری من را نگاه کن. شاید بهتر دیدی حقیقت مرا. نفس آدمها زیادی سنگین است. خیلی بیشتر از تحمل من... تمرین شریک شدن هوای نفس کشیدنم با یک موجود زنده دیگر را، با یک محبوبه شب شروع کردم. حس عجیبی بود. عجیب، مثل من... عجیب، مثل تو... مثل هر دوی ما. عجیب مثل ترس! همان یک لحظه به اندازه ی تمام عمر همه ی عابدان جهان عبادت کردم. هوا هوای ملس بهاری بود. از همان هواهایی که بعد از سرمای زمستان و لباس های گرم، دوست داری لباس نازک تر بپوشی ولی یک ملحفه روی شانه هایت باشد. من ملحفه را مثل چادر سرم کرده بودم و وسط هال خانه ی مادربزگم نشسته بودم. از همان خانه های قدیمی و بزرگ و باصفا. همان خانه هایی که اتاق هایی تو در تو و حیاط بزرگ و حوض آبی رنگ دارند. من نشسته بودم وسط هال و جوجه ی سبز یک روزه ام را جلویم گذاشته بودم و به زور مجبورش میکردم آب و غذا بخورد. مادر جان غذا می پخت. گاهی میرفت تو آشپرخانه، گاهی میامد پیش من مینشست، گاهی دراز میکشید و چرت میزد و گاهی برایم شعر میخواند: دختر دارم انار و به . . . هوا هوای ملس بهار است. از همان هواها که دوست داری لباس نازک بپوشی ولی یک ملحفه روی شانه هایت بندازی. من در اتاق خودم نشستم. چند سال است که دیگر مادرجان را نداریم. *** من همیشه آدم خسیسی بوده ام. در مورد احساسم. همیشه وقت های آشوبم زیاد حرف زده ام و نوشته ام و همیشه حس های خوبم را فقط برای خودم نگه داشته ام. بارها آمدم بنویسم ولی پشیمان شد. گفتم بگذار در همین سکوت لذت بهار را ببرم. ولی تبریک عید را نمیشود نادیده گرفت. سال نو همگی مبارک. امیدوارم که شما هم مثل من سال خوبی رو آغاز کرده باشید. هوا هوای بهار است و باده باده ناب فریدون مشیری بارها به این نتیجه رسیدم که وقتی سرم شلوغ است و کارهای زیادی برای انجام دادن دارم، بیشتر و بهتر برای خودم برنامه ریزی میکنم و به کارهای متفاوتی هم میرسم. ولی وقتهایی که مثل الان هیچ کار خاصی ندارم، هیچ کار خاص دیگری هم انجام نمیدهم. که حتی برای بیرون رفتن از خانه هم باید دلیل خیلی محکمی داشته باشم.فقط دوست دارم هفته دیگر برسد، بروم مسافرت و بعد با حال و هوای بهتر برگردم سراغ کارهایم. ..... چکیده مقاله پایان نامم را برای یک کنفرانس در دانشگاه رم ایتالیا فرستادم، پذیرفته شد. کنار خوشحالیش، ناراحتی هم دارد. و ناراحتیش اینجاست که وقتی رفتار و برخورد این آدمها را میبینی، از ایرانی بودن خودت خجالت میکشی. از اینکه استاد مشاورم که این کار، کار خودش هم میشود و برای این کار پول هم میگیرد، بعد از یک ماه معطل کردن در نهایت کار من را نخوانده بود و برای توجیه کردن خودش در جلسه دفاع ایرادهای الکی میگرفت و حتی به زبان هم گفت: "من که بیکار نیستم بنشینم کار شمار ا بخوانم" ولی یک نفر از آن طرف دنیا وقت میگذارد و ارزش کارت را میفهمد. اشکال ندارد. این هم گذشت. و باز باید این طوری نگاه کرد که این هم درسی است که فردا روزی که من جای این خانم مینشینم، مواظب باشم رفتارهایی مشابهش نداشته باشم. ..... اگر کسی من را بشناسد، میداند که آدمی نیستم که خیلی هماهنگ با آدمهای دیگر باشم. اینکه از چیزی بگویم که دیگران در موردش حرف میزنند، آن چیزی را بنویسم که همه دیگران در موردش مینویسند و کاری را بکنم که دیگران انجام میدهند. ولی این بار قضیه فرق دارد. قضیه این است که بیدار بشوی و ایمیل هایت را چک کنی و ببینی یک ایمیل داری از ایتالیا که تنها پیامش تبریک است برای اینکه فیلمی از کشورت جایزه اسکار برده است. خیلی شیرین بود. خیلی! ..... یکی از دوست هایم در فیس بوک متنی را گذاشته است. تحلیلی بر فیلم " جدایی نادر از سیمین" واقعا ارزش خواندن دارد. متن را همان طور بدون تغییر میگذارم: نگاهی متفاوت به فیلم جدایی نادر از سیمین به میمنت دریافت جایزه اسکار عاشقانه هایت را کمی آن طرف تر بساط کن. جایی هم برای حماقت های من بگذار... دلم بیشتر از هر وقت دیگری، بریدن و رفتن میخواهد... مثل آبی بود که روی آتش بریزی. تمام شد و به همین راحتی دفترچه تمام خاطراتش را با خودش بست. همه ی امیدهایی که بهش بسته بودم، همه ی دلخوشیهایی که ازش داشتم، همه ی دلبستگی هایی که با خودش برایم آورد، همه ی سختیهایی که برایم داشت، همه ی خوشحالیها، ناراحتیها، اضطرابها، دل بریدن ها و ... عجیب ترین دوران زندگی من بود. دورانی که انواع و اقسام حس های پیچیده را تجربه کردم. اتفاقهایی در زندگیم افتاد که هیچ وقت فکرشان را هم نمیکردم. آدمهایی در زندگیم آمدند و رفتند که فکر میکردم فقط میتوانند شخصیت های فیلم های چیپ تلوزیونی باشند. شاید حالا بتوانم بگویم بیشترین و مفید ترین تجربه های زندگیم، متعلق به همین دوره بوده است. دوره ای که دیگر تمام شد و با تمام شدنش به هرچیزی که متعلق به خودش بود، یک مهر خاطره زد. خوشحالم از این پایان و ناراحتم از اینکه گذشت یک دوره از زندگیم را با دل و جانم حس کردم. جلسه دفاعم، دفاع نبود. ماراتن بود. طولانی ترین و سخت ترین جلسه دفاعی که خودم تا به حال دیده بودم. از یک جلسه یک ساعت و پانزده دقیقه ای که مشاور خودم کمر به کوبیدنم بسته بود، با نمره ی A جان سالم به در بردم. تمام شد... تمام شدی... حالا دیگر میتوانم با خیال راحت فعل تمام شدن را صرف کنم. بی همگان به سر شود... . . . به سر شود به جای دنبال کردن نوشته هایم، فکر هایم را دنبال کن. ببین هر لحظه چه جاهایی که نمیروند و چه جاهایی که من را دنبال خودشان نمی کشند. من که من هستم هر لحظه هزار بار میخواهم که ترکشان کنم و خودم را برای همیشه خلاص کنم. ببین تو که تو هستی تا کی میتوانی تحملشان کنی... تا میخواهم کاری کنم، ترس همه ی وجودم را میگیرد. تا می آیم قدمی بردارم، لرز به همه ی بدنم می افتد. تا میخواهم به چیزی فکر کنم، سریع به خودم می گم نه سمیرا! زندگیت را نگاه کن، ببین همه چیز خوب است. برای خودت دردسر درست نکن! تا می خواهم آرام بگیرم، به خودم میگویم نکند داری اشتباه میکنی! تا میخواهم تسلیم ترس هایم بشوم، سریع تو ذهنم می آید که این طوری همیشه یک بازنده خواهم بود. کنار هم گذاشتن حقیقت و احساس و منطق و ترس ها، کار واقعا سختی هست. کدام پیروز میشود؟ نمیدانم! چیزی که مبرهن است این است که یک بار و برای همیشه باید ترس های کهنه ام را دور بریزم. اما چطور؟ نمدانم چقدر طول کشید. چقدر دیر شد، چقدر عقب ماندم. حتی دوست ندارم در موردش فکر کنم. تمام کردن هر کاری خوشحالی دارد. ولی من دوبرابر آن چیزی که باید خوشحالم. راهی را که با تو شروع کردم، دارم تنهایی تمام میکنم. وقتی تمام تمام بشود، دیگر هیچ چیزی نیست که من را یاد تو بیندازد. دیگر تمام شده. همه ی حس های خوب و همه ی حس های بد، تمام خاطره های خوب و تمام خاطره های بد... وقتی تمام بشود، تو هم تمام میشوی. دیگر حتی هیچ دلیل برای تنفر هم نیست. گره ی کوری که تو به زندگی من انداختی، بالاخره دارد باز میشود... رویای هر شبت را ازت میگیرد و تا بخواهی به خودت بیایی خودش جایگزینش شده. بدون اینکه حرفی بزند، بدون اینکه حرفی بزنی، میدانی و میپذیری که این شیرین ترین رویاییست که میتوانی داشته باشی. شیرین تر از همه ی آن چیزی که تا به حال برای خودت بافته ای. شیرین و شدنی... شیرین و واقعی... پس تا میتوانی مزه مزه اش کن. تا میتوانی بچشش. این ناب ترین شیرینی ای که در همه ی دنیایت وجود داشته است و وجود خواهد داشت. *** روی تو جان جان است از جان نهان مدارش آنچ از جهان فزون است اندر جهان در آرش عجله نکن. صبور باش و آرام آرام گام بردار. من تا دلت بخواهد می توانم صبور باشم. بگذار تا وقتی که نیاز دارم زمانم را بگیرم. بگذار آنقدر که نیاز هست، حسش کنم و نفس بکشمش. بگذار باورش کنم و آنقدر که باید، عاشقش بشوم. ..... نمیدانم اینجا نوشته بودم یا نه. دارم خودم را برای غریق نجاتی آماده میکنم. منی که خودم معتقد هستم که آدم در این جور مواقع و برای ورزش نباید با خودش مهربان باشد و برای خودش دل بسوزاند، حالا گیر مربی ای افتادم که اصلا رحم و مروت سرش نمیشود. منی که ادعا میکنم بدن قوی ای دارم، روزهایی که میروم تمرین از نفس می افتم. و باز منی که شبها همیشه تا دیروقت بیدار بودم دیگه تا بیشتر از ده نمیتوانم بیدار بمانم. خلاصه که فکر میکردم کارهایم تمام میشود و برای خودم استراحتی میکنم و الان شدید مشغول استراحت هستم! فکر که میکنم به خودم می گویم این کارها را من باید سالها پیش انجام میدادم. نباید اینقدر فاصله می افتاد. و بیشتر که فکر میکنم میگویم اشکال ندارد. حالا همه ی اینها برایم درس میشوند. فردایی که خودم مادر میشوم، برای بچه ام دلسوزی الکی نمیکنم. که اگر نخواست و خسته بود و دوست نداشت و حوصله نداشت و ... یک نه بزرگ جلویش میگذارم. یا اصلا نمیگذارم به آن سنی برسد که بخواهد با یادگیری هر چیزی مخالفت کند. دخترم را از بدو تولد آموزشش میدهم. خودم شنا و انگلیسی یادش میدهم و باله و پیانو هم باید حتما قبل از سن مدرسه یاد بگیرد. نمیگذارم به واژه خستگی حتی فکر هم بکند. آخرش هم حتما باید بنویسم از یادداشتهای یک نفر تازه از تمرین برگشته... گاهی وقتها حرف یا حرفهایی داریم بزنیم ولی دلایل مختلفی هست که حرف زدن را برایمان سخت و سنگین کند و در نهایت تنها راهی که برایمان می ماند ساکت ماندن است. شاید اگر به حرف زدن و نوشتن این روزهای من نگاه کنی، حال و روز من هم این طور به نظرت برسد. ولی آنهایی که سمیرا را می شناسند، خوب میداند که سمیرایی که سرش را پایین انداخته و تو فکر و خیال خودش هست و آهسته میرود و آهسته می آید و به راحتی حرف نمیزند و کاری به کار کسی ندارد، حالش خیلی خوب است. راستش این همان سمیراست که من هم بیشتر دوستش دارم. سمیرایی که از همیشه اعتماد به نفسش بیشتر است و از همیشه قویتر! این روزها بارها آمدم بنویسم، ولی همیشه میگفتم چه باید نوشت؟ از چی باید گفت؟ از اینکه مدارکم را برای دانشگاهها فرستادم و دیگر بایدفقط منتظر جواب بنشینم؟ از اینکه بالاخره اولین قدم را برای یاد گرفتن یک موسیقی که مدتها به فکرش بودم برداشتم؟ از اینکه مدتهاست کاملا ناخواسته نتوانستم گوشت قرمز بخورم و حالا وضع معده ام بهتر است و دارم فکر میکنم که اگر به کل دیگر گوشت را کنار بگذارم چه میشود؟ یا از اینکه ورزشم را این روزها بیشتر و سنگین تر کردم و دیگر دقیقا به انگشت آمار ماهیچه های بدنم را دارم؟ واقعا نمیدانم از چه بگویم. همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر هست. در کل اینکه از خودم و این روزهایم راضی هستم. به تعادل و آرامشی که باید در تنهاییم رسیده ام. دیگر نه از تنهایی میترسم و نه اذیتم میکند. همه ی چیزی که این روزها دارم لذت بردن از خودم و لحظه هایم و تنهاییم است. و در آخر به قول سهراب: پرده را برداریم

چادر زده کنار ده
به کس کسونش نمیدم
به همه کسونش نمیدم
به کس میدم که کس باشه
کیسه توتونش اطلس باشه
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب
در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب
به جام هستی ما، ای شراب عشق بجوش!
ببزم ساده ما، ای چراغ ماه بتاب.
گل امید من شکفته در بر من
بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب!
مگر نه خاک ره این خرابه باید شد
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب
اگر فرصت کردید ببینیدش یا خواستید دوباره ببینیدش از این زاویه هم به آن نگاه کنید.
کی نماینده چه چیزیست؟ فهرست اینکه چه کسی دارد چه گروه یا تفکر در جامعه ایرانی را نمایندگی میکند اینطوریست:
نادر- نادر دارد جامعه ایرانی را نمایندگی میکند که از یک طرف با سنت دست به گریبان است و از یک طرف با مدرنیته.
پدربزرگ- پدربزرگ نماینده سنت در جامعه ایران است. آلزایمرش هم همان حافظه تاریخی ماست. نه قابل صرفنظر کردن است و نه بدون جامعه قدرت سرپا نگه داشتن خودش را دارد.
سیمین- سیمین مدرنیته ایرانی را نمایندگی میکند. کسیست که به نادر (جامعه) قبولانده که باید مهاجرت کند. معلم است و دانستههایش از باقی بازیگران صحنه بیشتر است و بلد است مذاکره کند.
زن باردار- زن باردار نماینده مذهب در جامعه ایرانیست. میخواهد به سنت (پدربزرگ) کمک کند که باری از روی دوش جامعه (نادر) بردارد اما از فرط نجس و پاکی و محدودیت شرعیات خودش هم تبدیل میشود به معضل تازه برای جامعه. ختم آبستنی او یعنی همین وضعی که الان در جامعه ایران میبینید و حکومت مذهبی قادر به نوزایی نیست. همین چیزی که به آن میگوییم اصلاحناپذیری حکومت.
شوهر- شوهر نماینده روحانیت در جامعه است. رضا میرکریمی روحانیت را با همین شمایل ورشکسته و مقروض به عالم و آدم در «زیر نور ماه» روایت کرده. شوهر (روحانیت) زبان زن باردارد (مذهب) است. همین مذهب است که او را به درآمد تازه میرساند و بهانه برای او تولید میکند تا از جامعه پول بگیرد، چه در شکل ارائه خدمات به جامعه نگهداری از سنت یعنی (پدربزرگ) و چه در شکل جبران خسارت (دیه).
ترمه- ترمه دختر نادر و سیمین نماینده آینده است. موضوعی که در کشمکش میان جامعه، مدرنیته، سنت و مذهب گرفتار است و قادر به انتخاب میان آنها نیست و فیلم هم با این عدم انتخاب او تمام میشود. در سن بلوغ است و این بهترین نشانه آیندهٔ در حال وقوع است.
دختر کوچک- دختر کوچک نماینده زمان حال است. کوچکتر از همه و گزارشگر (نقاش) وقایع. کوچکی او نشانهایست از نادیده گرفته شدن زمان حال در جامعه ایرانی. یکی از بهترین نشانههای نمایندگی او (زمان حال) وقتیست که دارد شیر سیلندر اکسیژن پدربزرگ (سنت) را کم و زیاد میکند. درست شبیه به آهنگهای تازه مثل نامجو.
با این پیشنهاد میتوانید روابط میان جنبههای مختلف زندگی ایرانی را ببینید. چند تا مثالش را مینویسم:
سیمین (مدرنیته)، زن باردار (مذهب)، ترمه (آینده) و دختر کوچک (حال) از یک جنساند و همهشان قدرت زادآوری دارند. منتها همهشان نیاز به یک عامل دیگر برای باروری دارند. محصول حاصل از پیوند زادآوران و فاعلان از همه جالبتر است. مثلا آینده محصول جامعه و مدرنیته است و این اوضاع را همیشه میتوانید ببینید. وجود ترمه یعنی جامعه (نادر) و مدرنیته (سیمین) توانستهاند آینده را خلق کنند. همیشه هم همینطور است و دنیای فعلی با مظاهر جدیدش محصول توافق هر جامعهایست با نوآوریهایش. منتها وقتی به محصول روحانیت (مرد) و مذهب (زن باردار) میرسید متوجه میشوید یک محصولشان وضع فعلیست (دختر کوچک) که فقط ناظر ماجراهاست و کارهای نیست جز گزارشگر وقایع اما تلاش روحانیت و مذهب برای خلق مجدد در شکل بارداری زن با برخورد شدید جامعه روبرو میشود و ناکام میماند.
نکته جالب این است که این برخورد دفعی جامعه (نادر) نسبت به مذهب نیست که از سر تلاش برای حفظ سنت منجر به ختم نوزایی مذهب میشود بلکه این سنت (پدربزرگ) است که مذهب (زن باردار) را به دنبال خودش میکشد و بارداری او را خاتمه میدهد. وقتی زن باردار (مذهب) میرود تا پدربزرگ (سنت) را پیدا کند میبیند پدربزرگ (سنت) کنار دکه روزنامهفروشیست و دکه روزنامهفروشی همان جاییست که همیشه حرفش با پدربزرگ هست و روزنامههایی که نادر (جامعه) برای او میآورد و یا دربارهشان با او حرف میزند محل علاقمندی پدربزرگ (سنت) است. خوب به جای دکه روزنامهفروشی بگذارید جشن نوروز و چهارشنبهسوری تا متوجه بشوید چقدر دقیق است.
زن باردار (مذهب) به دنبال پدربزرگ (سنت) میرود و او را در کنار دکه روزنامهفروشی (نوروز و چهارشنبهسوری) میبینید. میرود تا او را برگرداند اما آن آخر فیلم متوجه میشویم که ماشین به او زده و منجر به سقط شدن نوزادش شده. یعنی این جامعه نبوده که مذهب را کنار زده بلکه این واقعیات دنیای بیرونیست که مذهب را از نوزایی درآورده.
دو تا موقعیت ویژه میان جامعه (نادر) و مذهب (زن باردار) با سنت (پدربزرگ) هست. هر دو در حمام رخ میدهد. نادر پدرش را حمام میدهد و از فرط گرفتاریهای او به گریه میافتد. زن باردار هم لباس پدربزرگ را در همان حمام عوض میکند. نادر برای حمام دادن پدرش او را با دستکش لیف میزند و زن باردار هم برای تعویض لباسهای پدربزرگ از دستکش استفاده میکند. فرق دستکشها را که ببینید متوجه میشوید دستکش نادر خود او را هم خیس میکند ولی دستکش زن باردار مانع خیس شدنش میشود.
عصبیت شوهر زن باردار (مرد: روحانیت) و پرخاشهای او که ما هم آدمیم و قرض بالا آوردنها و از کار بیکار شدنش همه نشانههای عاملان حکومت مذهبیست. یک چیز خیلی جالبی هم توی فیلم هست که به نظرم طعنهٔ فرهادیست به وقایع بعد از انتخابات و همراهی روحانیت با اوباش. خیلی خیلی جالب بود.
نادر و سیمین و ترمه از خانه زن باردار میآیند بیرون و نگاهشان میافتد به ماشینشان. شوهر زن (روحانیت) از سر عصبانیت حل نشدن ماجرا و وصول نشدن پول و بیجواب ماندن طلبکارها با عصبانیت از خانه رفته است بیرون. بعد که ماشین در حال حرکت است شیشه جلوی آن را میبینیم که خرد شده.
باتومهای بسیج و پلیس در جریان اعتراضات را یادتان هست؟ فیلمهایی که بسیجیها و پلیس با باتوم به شیشههای ماشینها میکوبیدند را یادتان هست. رهبران مذهبی ایران وقتی نتوانستند از جامعه جواب بگیرند با اوباش کنار آمدند و معروفترین نمونه این همکاری عبارت بود از خرد کردن شیشههای ماشینها. توی فیلم از نازایی مذهب و ناکارآمدی روحانیت به خرابکاریشان میرسیم.
فرهادی میگوید دعوای جامعه ایرانی بر سر حفظ سنتهای جامعه در مقابل مدرنیته است و این مذهب است که برای نجات درماندگی روحانیت خودش را میاندازد توی کاری که دست آخر او را هم نازا میکند. وقتی ترمه (آینده) دارد با درماندگی درباره انتخابش برای ماندن با جامعه و سنت (نادر و پدربزرگ) یا مدرنیته (سیمین) تصمیم میگیرد تنها خبری که از مذهب (زن باردار) و روحانیت (مرد) داریم این است که یکی نازا شده و دیگری در زندان طلبکارها.
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم که بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم که غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
| Design By : Pichak |
